عشق به هر موجودی عطا شده
ولی لابهلای سگدوییِ یک لقمه نان و
این جور چیزها
طولی نمیکشد
که گوهرِ نازنین قلب
سنگ میشود
لباس قلب تن بود و
لباس تن هم پیراهن.
امّا ظاهراً بس نبود!
یک ابلهی برداشت
سرآستین هم اختراع کرد و
پیراهن آهاردار پوشید.
همیشه
وقت پیری
به خودشان میآیند.
زنها به سرخابسفیداب میافتند و
مردها به نرمش و کشوقوس
دیگر امّا دیر شده و
عشق
جوانه میزند
جوانه میزند و بعد هم خشکش میزند.
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
در تمامِ شب چراغی نیست
در تمامِ روز
نیست یک فریاد.
چون شبانِ بیستاره قلبِ من تنهاست.
تا ندانند از چه میسوزم من، از نخوت زبانم در دهان بستهست.
راهِ من پیداست.
پایِ من خستهست.
پهلوانی خسته را مانم که میگوید سرودِ کهنهیِ فتحی قدیمی را.
با تنِ بشکستهاش،
تنها
زخمِ پُردردی به جا ماندهست از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:
اشک، میجوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد؛
خشمِ خونین، اشک میخشکاندش در چشم.
در شبِ بیصبحِ خود تنهاست...
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاده