خرید بک لینک

در تمامِ شب چراغی نیست

در تمامِ روز

نیست یک فریاد.

چون شبانِ بی‌ستاره قلبِ من تنهاست.

تا ندانند از چه می‌سوزم من، از نخوت زبانم در دهان بسته‌ست.

راهِ من پیداست.

پایِ من خسته‌ست.

پهلوانی خسته را مانم که می‌گوید سرودِ کهنه‌یِ فتحی قدیمی را.

با تنِ بشکسته‌اش،

تنها

زخمِ پُردردی به جا مانده‌ست از شمشیر و، دردی جانگزای از خشم:

اشک، می‌جوشاندش در چشمِ خونین داستانِ درد؛

خشمِ خونین، اشک می‌خشکاندش در چشم.

در شبِ بی‌صبحِ خود تنهاست...

برچسب: نویسنده: آوا میرزاده تاريخ: جمعه 9 مرداد 1405 ساعت: 18:15

صفحه بندی